توجه به اشتراکات واژگانی بین زبان ها و گویش های ایرانی علاوه بر این که باعث نزدیکی اقوام و فرهنگ هاست، بده بستان های بین این زبان ها و گویش ها را  نیز نشان می دهد.ریشه ی واژگان را بهتر می نمایاند و اصالت بسیاری واژگان و حتی ریشه شناسی و اتیمولوژی آن ها را بازگو می کند.حتی این شباهت ها از حوزه ی جغرافیایی ایران نیز می تواند فراتر برود.

    واژه ی "کُچک" در بلوچی به معنای "سگ" به کار می رود.این واژه در ترکی به شکل :کُپک" به کار می رود.هنوز یادم می آید که در سریال"خواب و بیدار" که از تلویزیون برای اول بار پخش می شد و شخصیت برجسته ی آن"اصغر کپک" بود ،ما در منزل به او "اصغر کچک" می گفتیم.نمی دانم اصل این واژه از کجاست ولی این شباهت بسیار معنا دار است.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پنجم خرداد 1390 توسط جلال الدین گرگیج
"کتره"(katra) به معنی "دم،لحظه ی کوتاه و.." است.همانی که ما در زبان محاوره می گوییم"یه لحظه،یه کم و..".بنده تصور می کنم "کتره" همان "قطره"ی فارسی باشد.در بلوچی اصیل "ق" ها به شکل"ک" تلفظ می شود.امروزه هم اگر واژگانی حاوی "ق" داریم شکل امروزین و مدرن آن است که به فارسی نزدیک شده است.به هر حال اگر حدس ما درست باشد واقعا واژه ای زیبا ساخته اند .قطره نماد کم بودن و اندک بودن است و نیکو واژه ای ساخته اند نیاکان ما.

مثال:

یَک کَترَه بوَسپ!:یک قطره(یک کم)بخواب!


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390 توسط جلال الدین گرگیج
از کدامین سیاره ای؟

 نمی دانم؟!

لیکن، آن قدر می دانم

از زمین نیستی.

در سیاره ی ما ،زمین،

سنگ هم می داند معنی عشق چیست.

 


نوشته شده در تاريخ شنبه هفدهم اردیبهشت 1390 توسط جلال الدین گرگیج

عارفان با عشق عالم می شوند

بهترین مردم معلم می شوند.

عشق با دانش متمم می شود

هر که عاشق شد معلم می شود

 

امروز را فراوان شادم.روز من است.معلم بی ادعاترین،مهربان ترین،لایق ترین...

معلم بیش از هر چیز درس عشق می دهد،درس زندگانی:

بشوی اوراق اگر هم درس مایی

که علم عشق در دفتر نباشد

معلم باغبانی است و بذر افشانی، که می کارد بی آن که در اندیشه ی درودن و چیدن باشد.

راست گفته اند که هر انسانی دو آموزنده دارد:یکی روزگار و یکی آموزگارِ، یکی به بهای زندگیت و یکی به بهای زندگیش.

معلم هایی فراوان داشته ام، نمی دانم کجایند ولی برای یک نگاهشان می میرم.برخی معلم ها آن قدر لیاقت دارند که باید زیباترین گل ها را به پایشان ریخت،زیباترین شعرها را برایشان گفت و زیباترین نغمه  ها را برایشان سر داد.باید افتخار آفرین بود برای معلم به خاطر معلم و برای تلاشش.هدیه نباید داد بل باید سال ها برای هدیه دادن بدو صبر کرد تا وقتی درختی برومند گردی خودت و لیاقتت را بدو هدیه کنی.درختی پر بار شو که اگر روزی باغبان گذشت از سایه ی خنکت و جویبار کنارت لبریز از شادی شود.

حضرت علی کرم الله وجه نیک فرموده اند که هر کس حرفی به من آموزد مرا بنده ی خود کرده است.

دوست ندارم از هیچ دانش آموزی هدیه گیرم مگر دسته گلی یا برگ کاغذی پر از پیام عشق و دوستی.از این نیز هراسناکم تا شاید لیاقت این گل و آن دل نوشته را نداشته باشم.

از همین جا دست یک یک معلمانم را می بوسم.تمام کسانی که پرتو افشان اندیشه ام بوده اند و زوایای تاریک حیات را برایم روشن کرده اند.

شما بازدید کنندگان ارجمند از طریق همین وبلاگ می توانید از طریق کامنت گذاری پیام محبت آمیز خود را به معلمهایتان برسانید.دوست دارم معلمان عزیز هم دل نوشته هایشان را برای ما به یادگار بگذارند.

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 توسط جلال الدین گرگیج

"کل مانت"(kalmant) که البته "ت" آن به شکل پاکستانی شبیه است و دقیقا همان"ت" فارسی نیست.این اصطلاح بیشتر برای دختران بزرگسال و حتی برای دخترانی که سن بالایی دارند و ازدواج نکرده اند به کار می رود.گاه نیز معادل "ترشیده"ـ اگر جسارت نباشد ـدانسته شده است.

  به نظر می رسد مانند بسیاری واژگان و ترکیبات پیشین که مورد بررسی واقع شده اند،این واژه ی مرکب نیز به فارسی نزدیک است.بنده تصور می کنم"کل مانت" همان "کهل ماند" یا "کهل مانده" باشد.یعنی کسی که در سن بالایی قرار دارد و هنوز ازدواج نکرده است،در فرهنگ لغت نیز "کهل" موجود است.

کهل (کَ) [ ع . ] (ص .) مسن ، سالخورده .

هر چند همیشه در بلوچی "کل مانت"چنین معنایی ندارد.در بلوچی بسیاری جایها "د" تبدیل به "ت" می شود.مانند:"شت" که همان"شد" است.امیدوارم نظرات شما بازدیدکننده ی عزیز نیز روشنگر راه ما باشد.


نوشته شده در تاريخ جمعه نهم اردیبهشت 1390 توسط جلال الدین گرگیج

افزودن « _َ ک » به پایان بعضی از کلمات معنی آن ها را تغییر می دهد .  این تغییر معنی ممکن است در موارد زیر باشد .

   تشبیه : ایجاد رابطه ی شباهت . مثل : خرسک

  تصغیر : کوچک کردن کلمه مورد نظر از نظر شکل و اندازه . مثل : شاخک

  تحبیب : ممکن است رابطه عاطفی دوست داشتن و ترحم کردن را ایجاد کند . مثل : طفلک

  تحقیر : کوچک شمردن کلمه مورد نظر از حیث مقام و ارزش و قصد توهین به آن. مثل : مردک

در واژه ی عروسک که –َک آن را از نوع تشبیهی دانسته اند،فی الواقع "عروسک" در زیبایی خود شبیه یک عروس انگاشته شده است.معادل "عروسک " در بلوچی بسیار شبیه  همین مفهوم است."دُتُّک"(dottok) در بلوچی به همین شکل به وجود آمده .این واژه در معنی یعنی "شبیه به دختر"، مانند "عروسک" که "شبیه به عروس" مفهوم آن است.این امر نشان می دهد که واژه ی ."دُتُّک" با چه دقتی ساخته شده و یک واژه ی تصویری ساخته است.منظور بنده از واژه ی تصویری واژه ای است که لفظ آن نزدیک به  مفهوم آن است.این تعبیر را بنده از دکتر وحیدیان کامیار استاد ارجمند زبانشناس و از اساتید مسلم زبان و ادب فارسی اقتباس کرده ام.ایشان در نشستی ادبی به بسیاری از واژگان تصویری اشارت نمودند.اما نمی دانم آیا این تعبیر از ساخته های ایشان است یا نه!

 

 


نوشته شده در تاريخ جمعه دوم اردیبهشت 1390 توسط جلال الدین گرگیج

 بنده چندین سال دبیر دبیرستان بوده ام.امسال بنا به دلایلی مدارس راهنمایی را انتخاب کردم.تجارب گرانباری حاصل کردم.از شاخه ها ،میوه ها و از خوشه ها، دانه ها چیدم.بارها از دانش آموزان در درس انشا خواسته ام تا بگویند اگر روزی معلم شوند چه سان رفتار می کنند.برای شناخت دانش آموزان تنها خواندن کتب روانشناختی و تربیتی کفایت نمی کند.

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390 توسط جلال الدین گرگیج

ریشه ی "شان و پار"  و چند اسم بلوچی شده در زبان بلوچی

  "شان و پار" را زیاد شنیده اید.در بین بلوچ های زاهدان و زابل کاربرد دارد.نمی دانم در مناطق دیگر هم هست یا نه.

این ترکیب در واقع عربی است."شان" باید همان "شأن" باشد.و "پار" باید همان" فخر" باشد.به کسی که اهل تکبر و غرور است می گویند "فلانی شان و پار داریت".یعنی غرور و تکبر دارد.برای خود شأن و جایگاه ویژه ای قایل است و به خود و داشته هایش فخر می فروشد.نمونه ی دیگری از "پار" را ما در اسم بلوچی"پارَدین" می بینیم.یقینا "پارَدین" همان "فخرالدین "است.پس  اسمی بلوچی نه ،بلکه عربی است.مانند "مایدین" که همان "محی الدین" است.جالب است که"بیدالله" که اسمی بلوچی تصور می شود ، همان"عبیدالله" است.توجه دقیق به  واژگان بسیاری حقایق را برای ما روشن می کند.برخی اصول هست که ما را در تبیین اصل کلمات بلوچی یاری می کند.امید است بتوانیم در آینده ی نه چندان دور به برخی موارد اشاره کنیم.

!دوستان عزیزی که در ریشه یابی واژگان بلوچی مواردی به نظرشان می رسد می توانند آن ها را برای ما ارسال کنند تا با اسم خودشان در معرض دید بازدیدکنندگان وبلاگ قرار گیرد.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 توسط جلال الدین گرگیج

  حال وقت آن رسیده تا درد درونم را بیان کنم:

مرا دردیست اندر دل اگر گویم زبان سوزد

وگر دم در کشم ترسم که مغز استخوان سوزد

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ شنبه بیستم فروردین 1390 توسط جلال الدین گرگیج

  واو معدوله همان واوی است که در واژگانی چون:خواب،خوار،خواهر و... می آید.این"و" در گذشته تلفظ می شده اما امروزه ازتلفظ خود عدول نموده است و واو معدوله نامیده شده.این واو در بلوچی به شکل کهن خود باقی مانده است و  تلفظ می شود.نباید در بلوچی بدان "معدوله" گفت.امروزه واژگانی که در فارسی حاوی این "و"هستند ،غالبا به دو شکل در بلوچی ظاهر می شوند:

1-تبدیل "خ"به "ح" و به مرور زمان با حذف "ح" مانند واژه ی "واب" که همان خواب است.ابتدا به شکل "حواب" بوده و سپس "ح"نیز حذف شده است.

2-با همان شکل کهن و بدون تغییر مانند واژه ی "خوار" که به همراه "و" تلفظ می شود نه به شکل"خار".

در ویکی پدیا درمورد واو معدوله می خوانیم که:

"کلماتی را که دارای واو معدوله (واوی که اکنون تلفظ نمیشود) است از قبیل خواب و خورد و خویش و تنخواه، بنا به اصل تطابق ملفوظ و مکتوب می‌بایست بی واو (خاب، خرد، خیش، تنخاه ) بنویسیم، لیکن به دو سبب باقی گذاردن واو در کتابت اولی است یکی این که این واو نماینده تلفظی مخصوص است که وقتی رایج و معمول بوده و شاید هنوز هم نزد برخی از طوایف پارسی زبان معمول باشد و ..."

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه شانزدهم فروردین 1390 توسط جلال الدین گرگیج
شکر  ایزد که به اقبال کله گوشه گل

نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد(حافظ)

  بهاران در راه است.شادی همه جا موج می زند.من بیش از پیش مشتاقم.سرمای استخوان سوز سپری شد.غم های آدمی هم ،چنین سپری می شود.برای وداع با زمستان شعری را سروده بودم- در برف سنگینی که در شهر... باریده بود(مپرسید کجا!) و ما نیز آن جا  حضور داشتیم - ،تقدیم حضورتان می کنم..ما به شاعری نام بردار نیستیم خصوصا غیر سنتی آن. لطفا نقایص ما را به بزرگواریتان ببخشید.

   ما تا سیزده بدر با عالم وبلاگ نویسی وداع می کنیم.اتمام وبلاگ نویسی سال ۱۳۸۹ را مصادف کردیم با اتمام زمستان و شعری در مورد برف .

 

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389 توسط جلال الدین گرگیج
 عبارت  "وار داتن" زمانی به کار می رود که کسی هر گونه عمل و فعالیتی را از دیگری سلب کند و کوچک ترین اجازه ای به او ندهد.بنده مانند بسیاری مطالب مطرح شده برای این عبارت نیز معنی مطابق با فهم خود را ارایه می کنم.

  تصور می کنم این عبارت همان "بار دادن" باشد به معنی اجازه دادن.البته در این بافت بلوچی معنی خاصی دارد و غالبا در گذشته ادب فارسی  این اصطلاح برای دربار ها کاربرد داشته است.شاهان هر کس را که بار داده اند می توانسته برای پابوس حضور بیابد.

   احتمال دیگر این است که "بار" در معنی نوبت و مرتبه شاید باشد و در این صورت "وار داتن" به معنی به کسی نوبت دادن است.

مثال" وار نَدات حَبر دَهِین:

۱-اجازه نداد حرف بزنم.

۲-حتی نگذاشت نوبت به حرف زدن من برسد.

  اما واضح است که هر دو معنا به هم نزدیک هستند. 

  خود اصطلاح "اصطلاح" که از ریشه ی "صلح " است،به معنی توافق گروهی بر وضع یک کلمه یا عبارت است در معنی خاص آن.گویا صلح و توافقی شده که زین پس فلان کلمه در این معنی به کار رود.

منتظر نظرات دوستان هستیم تا اگر اظهار نظر مفیدی در ریشه شناسی و اتیمولوژی این عبارت دارند ما را نیز مستفیض بفرمایند.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 توسط جلال الدین گرگیج

حس مي كنم كه باز غزل مي شود لبش

با هر نگاه طعم عسل مي شود لبش

  

گفتم : بمان برايم و آيينه باش ! آه ! 

ديدم پلنگ ماه و مثل مي شود لبش

 

سوگند مي خورم به وقار و نجابتش 

سيبي پر ازگناه و جدل مي شود لبش

 

بي اعتنا شده ست دلم ظاهرا" ؛ ولي 

چون حلقه هاي سرخ زحل مي شود لبش

 

طرحي دوباره مي كشم از فصل بودنش

وقتي به نام  سوژه بدل مي شود لبش

 

اشكش به رنگ آينه وآغوش شبنم است 

پلكي برقص! شمع محل مي شود لبش

  

امشب ستاره مي چكــداز خال گونه اش

تنديس بوسه گاه ازل مي شود لبش

 

" مجيد نوشيرواني "

نقد شعر در ادامه ی مطلب درج شده است.

 

   



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفدهم اسفند 1389 توسط جلال الدین گرگیج
   امسال زاهدان باران هایی فوق العاده دارد.امیدوارم بهار زیبایی در راه باشد.یادم می آید از سر تفنن چند بیت برای بی بارانی ها و قحطی های قبلی سروده بودم .دورانی بود که ابرها با بی توجهی از بالای سرمان می گذشتند.دریغ از نگاهی ؛و نه اشکی و نه آهی.این ابرهای بی انصاف به حال ما سوختگان اشکی نریختند.اکنون دوست دارم به یاد گذشته آن ابیات را ذکر کنم:

باران ،لطیف و لیکن بر بام ما نبارد          

  ابری بدین بزرگی یک قطره هم ندارد

ما مجرمیم و باران بر مجرمان حرامست 

  دست دعا فرو کن با نخل گو بر آرد 

ای نخل شو شفیعم ،من مفلسی سفیهم

    شاید خدای جرم این بنده درگذارد


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم اسفند 1389 توسط جلال الدین گرگیج

    از قدیم به شعر با نگاه الهام نگریسته شده.من خود این دیدگاه را  حداقل درمورد برخی شعرا می پسندم و معتقدم شعر گفتن استعدادی است که خدایش به هر کس نداده ؛زیرا من هرگاه که بخواهم نمی توانم شعر بگویم.اگر هم من با تکلف شعری بگویم معمولا زیبا از آب در نمی آید.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم اسفند 1389 توسط جلال الدین گرگیج
کلکلی کوتاه کرتن(kalkaley kowta korten):این عبارت کنایه از این است که کسی را سر جایش میخکوب کنیم به نحوی که دیگر نتواند حرفی بزند.و "کلکل کسی را کوتاه کردن" به معنی "به حساب او رسیدن"است. و  در بین بلوچ های زاهدان بیشتر به معنی مجهول  کاربرد دارد مثلا می گویند"کلکل فلانی کوتاه شد" یعنی بیچاره شد و  یا به درد سر افتاد.

اما معنای "کلکل" چیست؟

این کنایه از نظر واژگان خیلی به فارسی نزدیک است.در فرهنگ دهخدا در مورد "کلکل آمده:

بمعنی هرزه گویی کردن و کاو کاو نمودن باشد. (برهان ) (از آنندراج ). هرزه گویی و سخن بی معنی و لاطائل . (ناظم الاطباء). هرزه گویی .کاوکاو. (فرهنگ فارسی معین ). ....

در سفر با گردکانم در جوال
می کشم از کلکل او قیل و قال

 در واقع "کلکل کردن: در فارسی امروزین نیز کاربرد دارد.

 برای درک تفاوت کنایه با ضرب المثل مراجعه کنید به:

ذوالفقاری،حسن(1387)،تفاوت کنایه با ضرب المثل،پژوهش زبان و ادبیات فارسی،شماره دهم،صص109-133


نوشته شده در تاريخ شنبه سی ام بهمن 1389 توسط جلال الدین گرگیج

صخره می کوبید

بهمن آوار می شد

سیل می آمد و می برد

کوه سنگ پشت سنگ

نشانه می گرفت کبوتر جلد بامت را

کبوتر نرمید.... کبوتر نپرید.....کبوتر نترسید

کبوتر تکان نخورد

اما شنی که تو به سویش پرتاب کردی 

کبوتر را کشت ! ؟ کشت کشت کشت

در این شعر مراعات نظیرها بسیار هنرمندانه است و اگر همه با هم مجتمع شود زنجیره ی معنایی پر معنایی خلق می شود:صخره،بهمن،سیل،کوه،کبوتر را{ نکشت}، تو{با} شنی،کشت{ی}.این دانه های تسبیحِ شعر با نخ خیال خوب به هم متصل شده اند؛ اما دانه ی اصلی این تسبیح کبوتر است.رنگی حماسی دارد."کبوتر" از نظر وزن "فعولن" است و وزن بزرگترین اثر حماسی ایران را-شاهنامه ی فردوسی-به خاطر می آورد یعنی "فعولن فعولن فعولن فعل".در این حماسه ی عاشقانه ای که خانم بهجتی سروده اند کبوتر عاشقانه می میرد، بر خلاف رستم شاهنامه که خائنانه کشته می شود با خیانت شغاد نابرادر.رستم را در واقع فردوسی کشت تا بتواند بخش پهلوانی را به پایان برساند و نه شغاد و کبوتر را نسرین بهجتی کشت تا تتمه ای زیبا باشد و تمام معنا به ما منتقل شود.رستم در هفت خوان نمرد و گذر عمر او را نکشت چطور شغادی او را کشت؟ و کبوتر با این همه حوادث نمرد چه سان با شنی مرد؟  بله شاعر خداوندگار است و موت و حیات،حزن و نشاط و همه چیز های کاراکترها در ید قدرت اوست ؛اما فراموش نکنیم از قدیم الایام به شعر به مثابه ی الهام می نگریسته اند؛الهام از جانب علت العلل هستی.کبوتر ما حلاج وار هزاران چیز به ما آموخت به قول خواجه ی شیراز:

حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید   از شافعی نپرسند امثال این مسائل

در واقع مرگ اختیاری طوطی در داستان طوطی و بازرگان ملای روم نیز تداعی می شود.شعر خوب از نگاه بنده و هر صاحب ذوق و صائب ذوقی از روش فشرده سازی بهره می جوید.شعر خوب و سخن خوب ،صغیر الحجم و کثیر الفائده است.شعر خوب دنیایی از معنا را به ما منتقل می کند.شعر خوب تمام گستره ی ادبی را در خود دارد.شعر خوب رد پایی در گذشته و قدم هایی در آینده دارد.چنین شعری است که صبغه ی کهنگی نخواهد یافت.شعر خوب تک معنایی نیست.چرا حافظ را همه دوست دارند.شعر او یک صدا ندارد ؛بلکه پیانویی است که هر کس با آن آهنگ دلش را می نوازد و هر کس سخن دلش را در آن می یابد به قول خودشان:

من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

   افعال آغازین شکل استمراری دارد و این امر بسیار پر معناست.وضع تمام لیلی و مجنون ها و خسرو و شیرین هاست تا قاف قیامت و تداوم دل سوختگان و سوته دلان راه عشق و استمرار آن در طول ادوار مختلف گویا بیان می شود.رسم عاشق کشی مربوط به برهه ی زمانی خاص نیست و تا بوده همین بوده.

   بسیاری از تصاویر در شعر نو بسامد بالایی در دوره ی معاصر دارد و این عامل امری طبیعی است.وقتی شاعری یک ایماژ زیبا خلق می کند و بقیه از آن لذت می برند در واقع تصویر عمومیت می یابد.شاعری سرو را نماد قد و قامت قرار می دهد و بقیه نیز ازو تبعیت می کنند.دیگری نرگس را نماد چشم و دیگری...

  در شعر معاصر نیز بساری تصاویر پر بسامد است.بسیار دیده ام شاعرانی را که"آدمک" را فراوان به کار می برند و گویا نماد انسان های بی روح است."کبوتر" نیز چنین است.زیبایی،متانت،سرسپردگی،عادت و ... ویژگی های خاصی را به کبوتر داده و این کبوتر مخصوص به شعر ما نیست و تصور می کنم در نقاط دیگر جهان نیز کبوتر نقشی اساسی در تصویر آفرینی ها داشته باشد.خواه ناخواه کبوتر به یک توتم تبدیل شده است.

   در قسمت های انتهایی شاعر می توانست بگوید:کبوتر نرمید نپرید نترسید و... ولی کبوتر را فاعل همه ی افعال قرار داد و حذف به قرینه را کنار گذاشت.شاعر اجازه نمی دهد حتی برای لحطه ای کوتاه کبوتر را فراموش کنیم و بنابر این تکرار می شود و تکرار می شود.در قسمت آخر "کشت" زیبا تکرار شده ولی بدون کبوتر. دیگر کبوتر تکرار نمی شود چون کبوتر نیست و مرده است و تاکید شاعر روی کشتن است و نه کبوتر.شدت کشتن کبوتر طوری تصویر شده است که انگار چندین گلوله در مغزش خالی شده است و هر بار بیشتر کشته می شود."تِ" "تِ""تِ" در "کشت" صدای شلیک به کبوتر است.بیشتر نمی خواهیم سخن به درازا کشیده شود .هر شعر دنیایی حرف دارد و یک کتاب تواند داشته باشد در تحلیل خود:

یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت

در بند آن نباش که مضمون نمانده است(صائب)

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه شانزدهم بهمن 1389 توسط جلال الدین گرگیج
زبان بلوچی چون بسیاری از زبان های دیگر دنیا با زبان های دیگر دادو ستد داشته است.ارتباط با اعراب با گسترش اسلام و ارتباط با استعمارگران اروپایی و ...اکنون چند نمونه از واژگان عربی موجود در بلوچی را تقدیم حضور بازدید کنندگان محترم می نماییم:

بی وَس:به معنی "ناتوان،فقیر،مظلوم و ... است که احتمالا همان"بی وسع" است که از ترکیب "بی" فارسی و "وسع" عربی ایجاد شده است.

امایل:همان "حمایل عربی است.همان طور که در فرهنگ دهخدا آمده: [ ح َ ی ِ ] (ع اِ) حَمائِل . ج ِ حمالة، در گردن آویخته . دوال شمشیر و آنچه در بر اندازند. جواهر و زرینه که زنان در گردن اندازند و از زیربغل بدر آورند. (یادداشت مرحوم دهخدا) :
دو ساعد را حمایل کرد بر من
فروآویخت از من چون حمایل .
در بین بلوچ ها تقریبا به ناحیه بین کتف و گردن می گویند.

ملکموت(malkamut): همان ملک الموت است و در فارسی گذشته نیز گاهی به همین صورت کاربر داشته است.

اله باش:همان هله باش است و در بلوچی به معنی غوغا و هیاهو برپا کردن است."هله" همان "هلا"ی عربی است و "باش" آن فارسی است.

 


نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم بهمن 1389 توسط جلال الدین گرگیج

 

چنان که قبلا  نسرین بهجتی شاعر بلوچ را معرفی کردیم و قرار شد نقدی زیبایی شناسانه بر یکی از شعرهای ایشان داشته باشیم.اکنون نوبت آن رسیده تا به عهد خود وفا کنیم؛زیرا گفته اند:«الکریم اذا وعد وفی»

کبوتر جلد بام تو

 

صخره می کوبید

بهمن آوار می شد

سیل می آمد و می برد

کوه سنگ پشت سنگ

نشانه می گرفت کبوتر جلد بامت را

کبوتر نرمید.... کبوتر نپرید.....کبوتر نترسید

کبوتر تکان نخورد

اما شنی که تو به سویش پرتاب کردی 

کبوتر را کشت ! ؟ کشت کشت کشت

  : در مصراع های آغازین از منظر وزن شعر، «فاعلاتن»غالب است که یکی از اوزان معروف ادب فارسی با "فاعلاتن" ساخته می شود.مولانا مثنوی را در وزن «فاعلاتن فاعلاتن فاعلن»سروده است.رابطه ی طولی قوی در ابیات حاکم است.افعال حرکتی است:کوبیدن،آوار شدن،نشانه گرفتن،پریدن،رمیدن و ...و این حرکت متناسب است با حرکت کبوتر.

با شعری نمادین سروکار داریم.نقش اول این شعر را "کبوتر"بازی می کند.از ابزارهای زیبا سازی اغراق است یعنی وسیله ای که در حماسه ها برای زیباسازی به کار می رود.اغراق رنگی حماسی به این شعر داده است.کبوتر رستم وشی است که از هیچ کس و هیچ چیز هراسی ندارد.برای سرزمین وجودش می جنگد و اعلام حضور می کند.سه مصرع اول بسیار موزون است و از وجه وزن  از همه زیباتر.برجسته ترین قسمت آن که با تکرار برجسته شده عبارت است از:« کبوتر نرمید.... کبوتر نپرید.....کبوتر نترسیدکبوتر تکان نخورد.»این افعال منفی نقش مثبتی به "کبوتر"داده است.مراعات نظیری از واژگانی چون:کبوتر،صخره،کوه،شن،بهمن و ....یک فضای احساسی عظیم را ایجاد کرده است.رنگی از تلمیح در ژرف ساخت آن وجود دارد."حلاج" عارف مشهور ایرانی که "عطار"به خوبی ایشان را در تذکرة الاولیا توصیف کرده اند، در این شعر به چشم می خورد.وقتی که داشتند به حلاج سنگ می زدند تا از بین برود ،او هیچ پروایی نداشت و آه و بی تابی نمی کرد ولی همین که شیخ شبلی به او گلی زد آهی کشید و از او علت را جویا شدند: «هرکس سنگی می انداخت؛ شبلی را گلی انداخت ، « حسین منصور » آهی کرد . گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی ؛ از گلی آه کردن چه معنی است؟ گفت :« از آن که آنها نمی دانند ، معذورند ؛ از او سختیم می آید که او می داند که نمی باید انداخت»

در واقع کبوتر شعر فوق هم چنین است و از هیچ چیزی پروا ندارد؛ اما با یک شن از محبوبش کشته می شود.شبلی می دانست که حلاج بی گناه است ولی مردم نمی دانستند و معشوق می داند کبوتر عاشق اوست ولی کوه و صخره و ...که می توانند نماد انسان هایی باشند که از عشق بی بهره اند ،حقیقت کبوتر را نمی دانند؛هر چند شعر فوق وحکایت حلاج "طابق النعل بالنعل" و کاملا منطبق نیستند.شعر می خواهد بیشتر این را بگوید که شیخ اجل ،سعدی شیرازی، فرموده است:

 

عاشقان کشتگان معشوقند    بر نیاید ز کشتگان آواز

 


نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم بهمن 1389 توسط جلال الدین گرگیج
طنز هیچ گاه از ادبیات جدا نبوده و بزرگان ادب فارسی نیز اشعار و آثارشان از طنز خالی نبوده است.

فردوسی(ره) می فرمایند:

به گیتی هر آن کس که دارد خورد  چو خوردش نباشد همی بنگرد

لذت از غافلگیری های ناشی از طنز باعث شده تا برای همه ارزشمند و جذاب باشد.ادبیات با طنز برای لحظه ای هر چند کوتاه ما را از آشفتگی های این زندگی ماشینی می رهاند و گل خنده را بر چهره ی ما می نشاند.بنابراین اندکی از سوتی های دانش آموزان دوره راهنمایی را تقدیم حضورتان می کنیم:

 

موضوعات:

جایگاه اخلاق در زندگی انسان؛

ارزش علم و دانش در زندگی ما

یکی از فصل های سال را توصیف کنید.

آرزوی شما چیست؟

۱-هر کس سواد نداشته باشد بی سواد است!

۲-اگر به وسیله ی علم از دانشمان استفاده کنیم ما هم می توانیم یکی از سازنده ها یا اختراع کنندگان باشیم!

۳-کسی که اخلاق خوب نداشته باشد نمی داند نماز و روضه(!) چیست.

۴-اگر کسی درس نخوانده باشد هزاران گرگ در انتظارش است منظورم از گرگ مواد فروشانی هستند که بچه های مردم را موءتاد (!) می کنند.

۵-مادرم می گوید ای غلامعلی ........اگر ارزش علم و دانش را نمی دانی بدان چون درس آدم را نورانی و با سوات می کند(بابا سوادت منو کشته!)

۶-آنهایی که درس نخوانده اند الان یا چوپان هستند یا حمال!

۷-من در باره فصل زمستان حداکثر ۳ تا ۴ چیز می دانم(نه بیشتر بگو!)خوب حال از بحس(!)خارج نشویم...

۸-کسب علم به ما کمک می کند تا بتوانیم درس بخوانیم(عجب کشف شگفت انگیزی!)

۹-سال ۱۳۸۹ که به نام همت و مضاعف و کار مضاعف است(!)

۱۰-من آرزو دارم یک خلبان شوم و مسافر کشی کنم(!)

۱۱-من می خواهم در آینده نجار شوم تا برای مردم کشورم صندلی درست کنم(!)


نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم بهمن 1389 توسط جلال الدین گرگیج

زبان بلوچی و تاریخ بیهقی

بلوچی از گویش‌های ایرانی شمال غرب شمرده می‌شود. اما در زمانهای تاریخی نشانه متکلمان به این گویش را در شرق ایران می‌بینیم. در شاهنامه ذکر مسکن این قوم در حدود شمال خراسان امروزی آمده است.

بنابر سخن دکتر خانلری و ذکر موطن اصلی بلوچ‌ها باید واژگان فراوانی از بلوچی‌ وجود داشته باشد ـ و دارد ـ که در متون کهن هست و برای درک بهتر متون می‌توان از این قابلیت‌های گویشی استفاده کرد.

بخصوص زبانهایی که عناصر بیشتری را از فارسی گذشته حفظ کرده‌اند . همانطور که دکتر معین تصریح نموده‌اند:

« در اینجا ما زبانی قدیمی‌تر از فارسی می‌یابیم مثلاً از بلوچی «روچ» فارسی (روز)، فارسی امروز (روزنسبت به «رئوچه) متون پارسی باستان اندکی تغییر یافته است ...

بررسی گویش بلوچی و مقایسه‌ی آن با تاریخ بیهقی مقاله‌ای دیگر می‌طلبد. ما فقط به ذکر چند نمونه می‌پردازیم.

« یک دو دم بخور دندی و سر برآورندی می‌نگریستندی» (تاریخ بیهقی، 1388: 635)

در بلوچی «یک دم» یعنی یک لحظه کوتاه و «یک دما» یعنی فوراً و سریعاً

«یک دست کمان بکنیم که این پادشاه از لون دیگر آمده است» (همان، 624)

دست کمان داشتن در بلوچی یعنی نشانگیری خوب‌کردن و کسی که دست کمان خوب دارد یعنی هدف‌گیری او خوب است. اگر «دست کمان» را در عبارت فوق نزدیک به معنای بلوچی آن بگیریم می‌تواند به معنی «ضرب شست نشان دادن» به کسی باشد.

«اما استاره به او نمی‌گشت و ایزد تعالی چیز دیگر خواست» (همان، 430)

در بلوچی به ستاره «اِستار» می‌گویند.

«این خداوند زاده را بسته‌اند» (همان، 572)

در مورد امیر سعید غزنوی است و در بلوچستان نیز برای کسی که در شب زفاف دچار ناتو.انی می‌شود همین اصطلاح کاربرد دارد و به معنی «طلسم‌کردن» نیز است.

«در آن خرگاهها و قماشها و لاغریها افتادند» (همان، 481)

در بلوچی به «لاغری» ، «لاگری» می‌گویند.

 

«..حسن گفت دهید و حشمتی بزرگ افکنید به کشتن  بسیار...»(همان،36)

"دهید" در بلوچی به همین معنی است.بلوچ ها می گویند:"دهِت"(   (dehet

یعنی بزنید و در تاریخ بیهقی امر به زدن با شمشیر و آلات جنگی است و در بلوچی مطلق زدن کسی با هر وسیله ای است.

«امیر محمد را بیاوردندی و بر دست راست وی بنشاندندی،چنان که یک زانوی وی بیرون صدر بودی و یک زانو بر نهالی.»(همان،102)

در عبارتی که گذشت"نهالی" به معنای تشک است.در بلوچی نیز "نالی " به معنای "تشک" به کار می رود.

«پریر درین معنی خلوتی کرد و از هر گونه سخن می رفت..»(همان،474)

 "پریر همان "پریروز" است و در بلوچی"پریری" می گویند.

 

بیهقی ،ابوالفضل محمد بن حسین(1388) ، "تاریخ بیهقی،با مقدمه، تصحیح،تعلیقات ،توضیحات و فهرست های محمد جعفر یاحقی و مهدی سیدی"، ۲جلد،چاپ دوم،تهران، انتشارات سخن،

معین،محمد،(1353)،فرهنگ فارسی،ج1،چاپ دوم، تهران، موسسه انتشارات امیرکبیر

 ناتل خانلری،پرویز،(1369)،تاریخ زبان فارسی،ج اول،چاپ چهارم،تهران ،نشرنو


نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم بهمن 1389 توسط جلال الدین گرگیج
 

پُسٌ در بلوچی به معنی "پسر" است.البته بلوچ های زاهدان و زابل این واژه را ندارند و در خاش و دیگر مناطق استان وجود دارد.در کلمه ی اصیل دیگر بلوچی یعنی "آپوس" نیز این کلمه موجود است."آپوس" در بلوچی به معنی "آبستن" است ودر اصل این واژه یعنی زنی که در شکم "پُسٌ" دارد؛یعنی بچه دارد.در نام ایرانی "اشکبوس" نیز این واژه موجود است.ببینیم عادل اشکبوس در این باره چه می گویند: 

  " اَشــکبـوس یک نام پسرانه ایرانی است .معنی آن « فرزند پهلوان » است . به دو صورت اشکْبوس و  اشکَبوس آمده است .    ریشه ی آن « اَشکپوس » است .   « اَشک »   همان « اَرَشک »  به معنی پهلوان است . « پوس » نیز همان « پسر » است . پس « اشکبوس » می شود « پسر پهلوان » .پسر در اوستایی « پوثْرا » و در سانسکریت « پوتـْرا » بوده است.

این نکته را استاد دکتر میر جلال الدین کزازی  در کتاب « نامه باستان » جلد نخست صفحه  231 این گونه بررسی می کند :

«پسر » در پهلوی « پُسَر » بوده است . « ار » در آن پساوند است . ستاک واژه « پُـس » در پهلوی و دری کهن ، در همین معنی به کار می رفته است . نمونه را ، رودکی گفته است :

جُز به مادندر نماند این جهان کینه جوی    با پُـسَـنْدَر کینه دارد همچو با دُختَندَ" برای مراجعه به اصل مطلب در مورد ریشه و وجه تسمیه "اشکبوس" به آدرس زیر مراجعه فرماییدو در لینکستان نیز موجود است.

adel-ashkboos.mihanblog.com


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم دی 1389 توسط جلال الدین گرگیج
  "هله" در بین بلوچ های زاهدان برای ترغیب به انجام سریع کار صورت می گیرد.در واقع "هله"که بیشتر به صورت"اله" و "الَ" تلفظ می شود،همان "هلا" است که از عربی وارد فارسی شده ولی در بلوچی چنین تلفظ می شود؛حتی مولوی نیز آن را  در بعضی موارد چنین تلفظ کرده است:

که هله نعمت فزون شد،شکر کو؟    

مرکب شکر ار بخسپد حَرٌکوا(۲۶۷۰دفتر سوم)

  هلا حرف تنبیه است ولی کاربرد متفاوتی در بلوچی دارد.بلوچی این قابلیت را داشته که واژه های مختلف دخیل را در معانی متفاوتی به کار برده است.مثلا "حَبر" یا "اَ بَر"در بلوچی به معنی "سخن و کلام" است؛ولی در اصل همان"خبر" است که با تفاوت تلفظی و معنایی آن روبرو شده ایم.

  "هله" در بلوچی دقیقا به معنی"زود باش" به کار می رود.


نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم دی 1389 توسط جلال الدین گرگیج
  بوف کور را خوانده اید یا شنیده اید."بوف کور" این شاهکار ناشناخته ی صادق هدایت را هر کس خوانده از شدت غموض و معما گونگی نفهمیده که چه گفته.

  واقعا چگونه می توان تفسیری غیر ذوقی و مطابق با واقعیت از بوف کور ارائه کرد و کوشش ها تا چه حد وافی و کافی بوده است.آیا فقط ارائه نقدهای ادیپی و روانشناسانه و سمبلیک و سوررئالیستی کفایت می کند یا نه باعث می شود تفسیر ما اخفی از خود مفسَر (تفسیر شده) باشد.

   ایران باستان و جدایی هندواروپایی ها از هم دیگر و نفرت از حیوان آزاری و اعراب و ...مسائلی است که در بوف کور ،چه در ژرف ساخت و چه در روساخت موجود است.

   به نظر بنده برای تفسیر بوف کور باید صادق هدایت شد و همان جا که زندگی کرده و جامعه پذیر شده زندگی کرد .باید  همه ی کتاب های صادق را بخوانیم و از دوستان و خانواده و ... از زندگی صادق پرسید.شاید این که گفتم خنده دار باشد اما باید  به همه ی آن چه در ذهن صادق بوده واقف شد والا تفسیر آن مشکل است.مثلا برای تفسیر درست و قطعی بسیاری ابیات حافظ باید خود حافظ علیه الرحمه بیایید و ما را کمک کندمثل این بیت جنجالی:

پیر ما گفت خدا بر قلم صنع نرفت

آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد 

نقدها و نظرات فراوانی گفته شده است مثلا:نیلوفر را در داستان نماد مرگ،زنبور طلایی را نماد تمدن پیشین ما،سرو را نماد جاودانگی،پستوی تاریک را نماد ناخودآگاه روان و حافظه ی تاریخی،پیرمرد نماد دهر و روزگار لایزال و جدایی بوگام داسی را از پدر، جدایی هند و ایران در گذشته که یک فرهنگ بوده اند دانسته اند و لباس های سیاه چین دار را همان لباس مد ساسانیان و ....

از شما بازدیدکننده ی عزیز تقاضا دارم اگر نقد وتفسیری بر بوف کور دارید ،خصوصا اگر دریافت شخصی شماست ،حتما ذکر بفرمایید.باسپاس


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پنجم دی 1389 توسط جلال الدین گرگیج

   اَبَر(abarَ): در واقع همان "خبر" است در فارسی و در بلوچی از قدیم"خ" تبدیل به"ح" می شده و در بین بلوچ های زاهدان هم "ح"بسیار کم یاب است و بنابر این به مصوت ( َ)تبدیل شده است.در بلوچی "ابر"معادل سخن است.در واقع اندکی از معنی اصلی خود عدول نموده است.

بلّ(bell):همان "بهل" در فارسی گذشته است؛یعنی "رها کن"،"بگذار"و ...:

بهل تا به دندان برد پشت دست

تنوری چنین گرم و نان در نبست:سعدی

 

تََپّ(tapp):احتمالا همان "تف" است به معنای داغی و حرارت و در بلوچی به معنای زخم به کار می رود."ت" در اول کلمه به شکل تقریبا پاکستانی آن تلفظ می شود و دقیقا"ت" فارسی نیست.

 

  
نوشته شده در تاريخ شنبه چهارم دی 1389 توسط جلال الدین گرگیج
  "شهمات" که بلوچ زاهدان آن را "شامات" می گوید به نظر می رسد همان اصطلاح شطرنج باشد.دهخدا در مورد این اصطلاح شطرنج می گویند:

شه مات . [ ش َه ْ ] (اِ مرکب ) شاه مات . در اصطلاح بازی شطرنج نماینده ٔ حالت مغلوب شدگی . کلمه ای است که دربازی شطرنج گویند یعنی شاه کِشت شد و شاه مات شد. (از ناظم الاطباء). شکست سخت . مغلوب کامل :
هم از توست شه مات شطرنج بازان
تو را مهره زاده بشطرنج بازی

"شهمات شدن" در ادب فارسی کنایه از شکست خوردن و مغلوب شدن است.در بلوچی "شهمات"به معنی "صورتی" و به قول معروف "توگوشی" زدن است.به نظر می رسد "شهمات جَتِن" یعنی "شهمات زدن" به معنای "صورتی و طپانچه زدن" کسی است برای مغلوب کردن او.


نوشته شده در تاريخ جمعه سوم دی 1389 توسط جلال الدین گرگیج
سکٹ ابر(seket abar): این واژه ترکیبی است به معنای تحت اللفظی " سقط سخن".در فارسی گذشته مانند تاریخ بیهقی "سقط گفتن" به معنی حرف بد گفتن به کسی به کار می رفته است .در بین پیران بلوچ ترکیب فوق الذکر صفتی است برای افراد پر حرف که زیاد حرف می زنند و بیهوده گویی می کنند."سکٹ" همان "سقط" است  ولی در بلوچی بلوچ های زاهدان و زابل با واژه ی "ابر" می آید.این واژه را استفاده کنید تا فراموش نشود.اکنون متاسفانه خیلی کم کاربرد شده است.این واژه "دقیقا "سکت" نیست و به این دلیل ما حرف الفبای اردو زبانان را استفاده کردیم،و معادلی در الفبای انگلیسی نیز ندارد.


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هفتم آذر 1389 توسط جلال الدین گرگیج
     شمیدگ(shemeydag) احتمالا همان "شمیده" در فارسی گذشته باشد و معنی "شمیده" در فرهنگ ها "رمیده،مشموم و بوئیده"، است و "شمیدن" به معنای" بیهوش شدن و بیهوش کردن" است. و "مشموم و بوییده" به معنی بلوچی آن نزدیک است.در واقع "شمیدگ کرتن" به معنای "نفوس بد زدن" در بلوچی  به کار می رود.گویا معنی آن این است که کوچکترین اثری را هم از بدی به میان میاور و حتی بویی از آن هم نباید شنیده شود.احتمال از واژگانیست که تا حدودی از معنای اولیه ی خود عدول کرده است.

    بارن ( baren) در بلوچی احتمالا همان "باری" در فارسی است که در متون گذشته کاربرد داشته است.به فرهنگ دهخدا سری می زنیم:

باری
: (ق ) البته . حتماً. ناچار و لاجرم . (ناظم الاطباء) : فرمان کنی یا نکنی ترسم بر خویشتن ظفر ندهی باری

 در بلوچی این عبارت با حالت سوالی می آید:بارن نیاته؟:باری نیامده؟

در بلوچی هم این عبارت "قید" است.


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و ششم آذر 1389 توسط جلال الدین گرگیج
     لوگ(lowg):این واژه به معنای خانه در بلوچستان جنوبی به کار می رود.در فرانسوی به آن "لژ" می گویند.این واژه ی فرانسوی که در ایران هم رایج است؛خصوصا در بستنی فروشی ها و ساندویچی ها که می گویند: بستی فروشی ...دارای "لژ" خانوادگی

در لغت نامه دهخدا چنین معنی شده است:

 لژ. [ ل ُ ] (فرانسوی ، اِ) ۞ کلبه ٔ کوچک . کلبه ٔ هیزم شکنان مقیم جنگل . آلونک . خانه ٔ کوچک صحرائی

 در فرهنگ های انگلیسی هم هست ."loge" می گویند، و به معنای "غرفه" و جای ویژه به کار می رود.

    مَستر(master) به معنای بزرگ و بزرگ تر به کار می رود و بیشتر حالت صفت تفضیلی دارد.در انگلیسی همان "master"  است به معنای کارفرما،رییس،مخدوم،ارباب است.

     کستر(caster) به معنای کوچک تر آمده است.در واقع این همان واژه انگلیسی(caster) است که یکی از معانی آن در انگلیسی "کوچک" است.غالبا تصور کرده اند"تِر" در "مَستِر" و "کَستِر" همان پسوند تفضیلی است ولی چنین نیست و جزو اصل کلمه است؛یعنی باید می گفتند"مستر تر " و "کسترتر"

اولی حدس بنده است و دومین واژه به راهنمایی آقای پیرزهی دوست جامعه شناس بنده که وبلاگشان در لینکستان موجود است نوشته شده. امیدوارم مورد قبول افتد و خدمتی باشد به جامعه بلوچ.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389 توسط جلال الدین گرگیج
   تورگ(turag)در بلوچی همان توبره در فارسی است که امروز منسوخ شده است.در واقع در گذشته "ه" غیر ملفوظ - "ه" ای که کسره تلفظ می شود نه مانند "ماه" که خود "ه" تلفظ می شودـ به شکل "گ" می آمده البته بیشتر در فارسی میانه(پهلوی) مانند :نامگ (namag) یعنی نامه.

    باید توبره در گذشته توبرگ(tubrag) بوده باشد و حتی در بلوچی ؛و کم کم "ب" آن افتاده باشدو تبدیل به "تورگ" شده باشد. البته این یک حدس است و اگر اشتباه می کنم امیدوارم دوستان یادآور باشند.و من الله التوفیق


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم آذر 1389 توسط جلال الدین گرگیج
    

اسلایدر