فصل بهار رسیده است اما نشانی از آن در استان ما نیست.نه گلی و نه بلبلی.سال ها پیش و در آن زمانی که سیستان و بلوچستان پر باران بود،شعری سروده بودم در باب بهار و اکنون آن را منتشر می کنم.امیدوارم ابرها این چنین با بی توجهی از کنارمان نگذرند و دل خشکیده ی کویرمان را سیراب کنند.امیدوارم ایزد متعال به حالمان رحم کرده و به خاطر آن جانوران صحرا و نه به خاطر ما انسان های بی عاطفه،باران رحمت خود را بر سر ما فرو بارد.چون بنده با رسم الخط بلوچی آشنا نیستم امیدوارم خوانندگان محترم از ایرادات نگارشی بنده در گذر فرمایند:
بهار بهار بهارنت وشّی لالَه زارنت
کشتنتَ و کشارِنت، شه اِستونا تَوارِنت
گوات آتَگی پَه کارا جم کُرته جَمرانه
باگ خوشی و وَشی، پاچ کرتگی درانه
دگار نه حشک، که ترنت،گرد سبزگنت و جَرنت
اَورانه گند که ریچنت ،زانی گُشی که زرنت
گلنت و بلبلنته سبزگ و سنبلنته
هر جه دگار جوشیت چَمه گی قُلقلنته
بلبل تمامه واننت نوک اوتگی بهاری
گلان باید مروچی لوتنت شمّا تواری
گون گو اوری توارن،شعری اسپا سوارن
حاجت نی ینت بهارا، من سبزگ و بهارن
بلبل تمام واننت جوانیین لیکو مروچی
میل آتگی دلیتا جنین بیت بلوچی
دو واژه ی"زولانه"و "بخو" در بین بلوچ های زابل و زاهدان کاربرد دارد.واژه ی اول که در متون متقدم فارسی نیز کاربرد دارد به شکل عامیانه ی آن که در گذشته کاربرد داشته اکنون در بلوچی مورد استفاده قرار می گیرد؛اما متاسفانه بسیار کم کاربرد شده .واژه دوم نیز اصالتی ترکی دارد:
لفظ : آوا : ب ُ نوع : اِ شرح : بخو. (يادداشت مولف ). آن قيدکه بپاي يا دست بندند. کند. شکال . بزبان ترکي . چيزي است از آهن مثل زنجير که در پاي گنهکاران و ستوران و اسب کنند و آنرا زاولانه و زولانه نيز گويند و به هندي پيکرا و ببري گويند. (يادداشت مولف ). عبارت از دو حلقه آهن است متصل بهم که در پاي گنهکاران و ستوران و اسب گذارند. (ناظم الاطباء). و رجوع به بخو شود.
آوا : ن َ / ن ِ نوع : اِ شرح : زاولانه:بندهاي آهنين که در پاي بنديان و مردم گريزپاي نهند. (شرفنامه منيري ). بندي است از آهن که بر پاي ستور و مردم ديوانه و مجرم نهند. (آنندراج ). بند آهني است که بر پاي ستوران و گريزپايان نهند و آن را بترکي بخاو گويند. (برهان قاطع). بند آهن که بر پاي کسي نهند و عوام زولانه گويند. (فرهنگ رشيدي ). بندي آهنين بود و يک پاره ،که بر پاي زندانيان نهند. (فرهنگ نظام ):
بشهر تو گرچه گرانست آهن
نشائي تو بي بند و بي زاولانه .
اجرام کوه هاست نهان در میان برف
ا
برف! برف !برف!،عجب شادمانی را به دل ها افکند.گرچه زاهدان نیستم اما بارش 5سانتی برف مرا به 5 سانتی زاهدان برد.امسال ار نزولات آسمانی بسی بی بهره مانده بودیم و امید باران نیز نبود.خدا را بسیار سپاس گزارم که دل مجروح خاک کویری ما را مرهمی از برف نهاد و به قول ملک الشعرای بهار"کافور بر آن ضماد کردند".شهر کویری ما لباس عروسی پوشید،خاک فسرده سیراب شد و سرور و شادمانی را به خانه ها آورد و درسی داد به ما که هیچ گاه از رحمت های بی کران ایزد منان نا امید نگردیم.
در افسانههای ایرانی مَردآزما از موجودات افسانهای است.
در این افسانهها گفته میشود مردآزما به صورت حیوانی اهلی بر مسافران مرد پدیدار میشود و ناگهانی سخن میگوید یا تغییر شکل میدهد و با این کار میزان دلاوری و مردانگی مسافر را میآزماید.
بر پایه افسانه، مردآزما بیشتر در جایهای تاریک و خلوت نمودار میشود ولی به کسی آسیبی نمیزند و به باور گروهی، در برابر افراد ترسو ظاهر نمیشود تا از آنها آسیبی نبیند. گفته میشود این داستان برای این ساخته شده تا به افراد کمجرأت قوت قلب بدهند که اگر به جای تاریک یا خلوتی رفتند کمتر بترسند زیرا به آنها گفته میشد مردآزما به افراد ترسو کاری ندارد.
در خراسان جنوبی مردآزما را «مردهآزما» هم مینامند و او را موجودی زشتروی میدانند که محل زندگیاش گورستانهای خوفناک و گاه آسیابهای کهنهٔ آبی و بادیست. او از نور گریزان است و تقلید صدای آدمی میکند. مردهآزما را بیشتر به قالب زنی زشتروی میدانند که صورتش دراز و چاک دهانش عمودیست و دندانهایش افقی و بُرّان است.
در داستانهایی دیگر مردآزما در کوچههای تاریک و خلوت از پشت دیوار ظاهر میشود و هر اندازه به او نگاه شود بزرگتر و بزرگتر میشود.
در کتاب کوچهٔ احمد شاملو نیز مردآزما به عنوان نام یکی از جنهایی است که به شکلهای گوناگونی در میآید. برخی دیگر آن را هیولا یا غولی تخیلی دانستهاند که بهصورتِ مویی ظاهرمیشود و بزرگ و بزرگتر میگردد یا قدی بسیار بلند به بلندی کوه دارد.
بنا به افسانههای قدیمی محکم گرفتن بند شلوار یا کمربند موجب ناپدید شدن مردآزما میشود.
"شمر" در زبان بلوچي به بچه ي بسيار شر و فضول گفته مي شود.بچه اي كه همگان از دست او شاكي مي شوند.اين "شمر"همان شمر واقعه ي جان گداز كربلاست كه به اين صورت در بلوچي خود را نشان داده است.